تبلیغات در ارم بلاگ

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت

حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت

مولانا جلال الدین محمد بلخی

مثنوی معنوی


یک حکایت بشنو از تاریخ گوی

تا بری زاین راز سرپوشیده بوی


طرز تهیه کینوا مرغ با سبزیجات مطلب مرتبط طرز تهیه کینوا مرغ با سبزیجات

مارگیری رفت سوی کوهسار

تا بگیرد او به افسون هاش مار


گر گران و گر شتابنده بُوَد

آن که جوینده ست یابنده بُوَد


در طلب زن دايما تو هر دو دست

که طلب در راه نیکو رهبر است


لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب


گه به گفت و گه به خاموشی و گه

بوی کردن گیر هر سو بوی شَه


گفت آن يعقوب با اولاد خویش

جُستن يوسف کنید از حد بیش


هر حِس خود را در این جستن به جد

هر طرف رانید شکل مُستعد


گفت: از روح خدا لا تَأيَسُوا

همچو گم کرده پسر رو سو به سو


از ره حسّ دهان پُرسان شوید

گوش را بر چار راه آن نهید


هر کجا بوی خوش آید بو بَرید

سوی آن سر که آشنای آن سَرید


هر کجا لطفی ببینی از کسی

سوی اصل لطف ره یابی عَسی


این همه خوش ها ز دریایی ست ژرف

جزو را بگذار و بر کل دار طَرْف


جنگ های خلق بهر خوبی است

برگ بی برگی نشان طوبی است


خشم های خلق بهر آشتی ست

دام راحت دايما بی راحتی ست


هر زدن بهر نوازش را بُوَد

هر گِله از شُکر آگاه می کند


بوی بَر از جزو تا کُل ای کریم!

بوی بَر از ضد تا ضدّ ای حکیم!


جنگ ها می آشتی آرد درست

مارگیر از بهر یاری مار جُست


بهر یاری مار جوید آدمی

غم خورد بهر حریف بی غمی


گفتم كه بنما نردبان تا بر روم بر آسمان مطلب مرتبط گفتم كه بنما نردبان تا بر روم بر آسمان

از همی جستی یکی ماری شِگَرف

گِرد کوهستان در ایّام برف


اژدهایی مرده دید آنجا عظیم

که دلش از شکل او شد پر ز بیم 


مارگیر اندر زمستان شدید 

مار می جُست اژدهایی مرده دید 


مارگیر از بهر حیرانی خلق 

مار گیرد اینْت نادانی خلق! 


آدمی کوهی ست چون مفتون شود

کوه اندر مار حیران چون شود


خویشتن نشناخت‌ مسکین آدمی

از فزونی آمد و شد در کمی


خویشتن را آدمی ارزان فروخت

بود اطلس،خویش بر دَلْقی بدوخت


صد هزاران مار و که حیران اوست

او چرا حیران شده ست و مارْ دوست


مارگیر آن اژدها را برگرفت

سوی بغداد آمد از بهر شگفت


اژدهایی چون ستون خانه یی

می کشیدش از پی دانگانه ای


که اژدهای مرده یی آورده ام

در شکارش من جگرها خورده ام


او همی مرده گمان بردش و لیک

زنده بود و او ندیدش نیک نیک


او ز سرماها و برف افسرده بود

زنده بود و شکل مرده می نمود


عالم افسرده ست و نامِ او جماد

جامد افسرده بُوَد ای اوستاد!


باش تا خورشید حشر آید عیان

تا ببینی جنبش جسم جهان


چون عصای موسی این جا مار شد

عقل را از ساکنان اخبار شد


پاره ی خاک تو را چون مرده ساخت

خاک ها را جملگی شاید شناخت


مرده زاین سویند و زآن سو زنده اند

خامُش اینجا و آن طرف گوینده اند


چون از آن سوشان فرستد سوی ما

آن عصا گردد سوی ما اژدها


کوه ها هم لحن داوودی کند

جوهر آهن به کف مومی بُوَد


باد حمّال سلیمانی شود

بحر با موسی سخندانی شود


ماه با احمد اشارت بین شود

نارْ ابراهیم را نسرین شود


خاکْ قارون را چو ماری درکشد

اُسْتُن حنّانه آید در رَشَد


سنگ بر احمد سلامی می کند

کوه یحیی را پیامی می کند


ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم

با شما نامحرمان ما خامُشیم


چون شما سوی جمادی می روید

محرم جانِ جمادان چون شوید؟


از جمادی عالم جان ها روید

غلغل اجزای عالم بشنوید


فاش تسبیح جمادات آیدت

وسوسه ی تأویل ها نَربایدت


چون ندارد جان تو قندیل ها

بهر بینش کرده ای تأویل ها


که غَرَض تسبيح ظاهر كِی بُوَد؟

دعویِ دیدن خيالِ غَی بُوَد


بلکه مر بیننده را دیدارِ آن

وقت عِبرت می کند تسبیح خوان


پس چو از تسبیح یادت می دهد

آن دلالت همچو گفتن می بُوَد


این بود تأویل اهل اعتزال

و آنِ آن کس که او ندارد نورِ حال


چون ز حس بیرون نیامد آدمی

باشد از تصویر غیبی اعجمی


این سخن پایان ندارد،مارگیر

می کشید آن مار را با صد زَحیر


تا به بغداد آمد آن هنگامه جو

تا نهد هنگامه یی بر چارسو


بر لبِ شَط مرد هنگامه نهاد

غُلغُله در شهر بغداد اوفتاد


مارگیری اژدها آورده است

بوالعجب نادر شکاری کرده است


جمع آمد صدهزاران خام ریش

صیدِ او گشته چو او از ابلهیش


منتظر ایشان و هم او منتظر

تا که جمع آیند خلقِ منتشر


مردم هنگامه افزون تر شود

کُدیه و توزیع نیکوتر رود


جمع آمد صدهزاران ژاژخا

حلقه کرده پشت پا بر پشت پا


مرد را از زن خبر نی ز ازدحام

رفته در هم،چون قیامت خاص و عام


چون همی حُرّاقه جنبانید او

می کشیدند اهل هنگامه گلو


و اژدها که ز زمهریر افسرده بود

زیر صد گونه پلاس و پرده بود


بسته بودش با رَسَن های غلیظ

احتیاطی کرده بودش آن حفیظ


در درنگ انتظار و اتفاق

تافت بر آن مار خورشید عراق


آفتاب گرمگیرش گرم کرد

رفت از اعضای اخلاطِ سرد


مرده بود و زنده گشت او از شگفت

اژدها بر خویش جنبیدن گرفت


خلق را از جنبش آن مرده مار

گشتشان آن یک تحیر، صد هزار


با تحیر نعره ها انگیختند

جملگان از جنبشش بگریختند


می گسست او بند و زآن بانگ بلند

هر طرف می رفت چاقاچاق بند


بندها بگسست و بیرون شد ز زیر

اژدهایی زشتِ غرّان همچو شیر


در هزیمت بس خلایق کشته شد

از فتاده کشتگان صد پشته شد


مارگیر از ترس بر جا خشک گشت

که،چه آوردم من از کهسار و دشت!


گرگ را بیدار کرد آن کورمیش

رفت نادان سوی عزرائیل خویش


اژدها یک لقمه کرد آن گیج را

سهل باشد خون خوری حجاج را


خویش را بر اُستُنی پیچید و بست

استخوانِ خورده را در هم شکست


نفست اژدرهاست او کی مرده است؟

از غم و بی آلتی افسرده است


گر بیابد آلت فرعون او

که به امر او همی رفت آب جو


آن گه او بنیاد فرعونی کُنَد

راه صد موسی و صد هارون زند


کرمک است آن اژدها از دست فقر

پشّه یی گردد ز جاه و مال صَقْر


اژدها را دار در برفِ فراق

هين مکش او را به خورشید عراق


تا فسرده می بُوَد آن اژدهات

لقمه ی اویی چو او یابد نجات


مات کن او را و ایمن شو ز مات

رحم کم کن،نیست او زاهل صلات


که آن تفِ خورشید شهوت برزند

آن خفاش مرده ریگت پر زند


می کشانش در جهاد و در قتال

مَردْوار اللهُ یَجزیکَ الْوِصال


چون که آن مرد اژدها را آورید

در هوای گرم و خوش شد آن مَريد


لاجرم آن فتنه ها کرد ای عزیز!

بیست هم چندان که ما گفتیم نیز


تو طمع داری که او را بی جفا

بسته داری در وقار و در وفا


هر خسی را این تمنا کی رسد

موسی یی باید که اژدرها کُشد


صد هزاران خلق زاژدرهای او

در هزیمت کشته شد از رای او



بازدید سایت خود را میلیونی کنید
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مودم اینترنت   |   ساخت وبلاگ حقوقی   |   Telegram SMM Panel   |   خرید آنتی ویروس   |   ساخت وبلاگ  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله