دریای نور
شعر از : پروین اعتصامیبه الماس می زد چکش زرگریبه هرلحظه می جَست از آن اخگریبنالید الماس کِای تیره رایز بیدادِ تو،چند نالم چو نایبجز خوبی و پاکی و راستیچه کردم که آزار...
شعر از : پروین اعتصامیبه الماس می زد چکش زرگریبه هرلحظه می جَست از آن اخگریبنالید الماس کِای تیره رایز بیدادِ تو،چند نالم چو نایبجز خوبی و پاکی و راستیچه کردم که آزار...
مثنوی معنوی بود شاهی در زمانی پیش از اینمُلکِ دنیا بودش و هم مُلکِ دیناتفاقا شاه،روزی شد سواربا خواصِ خویش از بهرِ شکاریک کنیزک دید شه بر شاهراهشد غلامِ آن کنیزک جان...
شعر از :پروین اعتصامیبه ماهِ دی،گلستان گفت با برفکه ما را چند حیران میگذاریبسی باریده ای بر گلشن و راغچه خواهد بود گر زین پس نباریبسی گلبن،کفن پوشید از توبسی کردی به ...