اشعاری از دیوان رهی معیری
غبار مشکیننه وعده مسلم ده،نه چاره کارم کنمن تشنه آزارم،خوارم کن و زارم کنمستانه بزن بر سنگ،پیمانه عیشم راوز اشک سحرگاهی،پیمانه گسارم کنتا هر خس و خاشاکی،بوی نفسم گ...
غبار مشکیننه وعده مسلم ده،نه چاره کارم کنمن تشنه آزارم،خوارم کن و زارم کنمستانه بزن بر سنگ،پیمانه عیشم راوز اشک سحرگاهی،پیمانه گسارم کنتا هر خس و خاشاکی،بوی نفسم گ...
کتاب تاسیانهوشنگ ابتهاجپرنده میداند خیال دلکش پرواز در طراوت ابربه خواب می ماندپرنده در قفس خویشخواب میبیند.پرنده در قفس خویشبه رنگ و روغن تصویر باغ می نگردپرند...