حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت
مولانا جلال الدین محمد بلخی مثنوی معنوی یک حکایت بشنو از تاریخ گویتا بری زاین راز سرپوشیده بویمارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسون هاش مارگر گران و گر شتا...
مولانا جلال الدین محمد بلخی مثنوی معنوی یک حکایت بشنو از تاریخ گویتا بری زاین راز سرپوشیده بویمارگیری رفت سوی کوهسارتا بگیرد او به افسون هاش مارگر گران و گر شتا...
مثنوی معنوی بود شاهی در زمانی پیش از اینمُلکِ دنیا بودش و هم مُلکِ دیناتفاقا شاه،روزی شد سواربا خواصِ خویش از بهرِ شکاریک کنیزک دید شه بر شاهراهشد غلامِ آن کنیزک جان...
نقد حالبشنو از نی چون حکایت می کنداز جدایی ها شکایت می کندکه ز نیستان تا مرا ببریده انداز نفیرم مرد و زن نالیده اندسینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاق...